امشب هم از آن شب هاست..مثل همیشه بی تابم و برای فردا که عازم تهرانم دل رفتن ندارم..خانه مان بدون مامان سوت و کور است ..الان دو ماهی می شود که رفته سفر و تا جشن ازدواج من هم خیال برگشتن ندارد..دیروز عکس هایش را از دانشگاه یو تی که فرستاد یک جوری شدم.. اولین بار اسم این یوتی وقتی به گوشم خورد که پورافشاری رفت دکترای نفت بگیرد و من همه دنیایم شد یو تی.. حالا مامان رفته یوتی و من در غیابش بدجور زن خانه شده ام..می آیم گرگان قد دو هفته غذا می پزم می گذارم توی فریزر..لباس تحویل لباس شوییمان می دهم و اندازه مامان سر کارگرمان غر می زنم که خوب تمیز نمی کند..شده ام همان نقطه ی سیاه کوچک توی دنیا..از این نقطه بودن هم زیاد بدم نمیاد..یک جورهایی خوب است..این نقطه بودن را هومن یادم داد..آن روزهای اول آشناییمان که سخت می گرفتم فلسفه می بافید تا خیالم را راحت کند که هیچی نیستیم توی این دنیا..با همین فلسفه هایش خر شدم..البته زیاد هم بد نشد قبل از آن آدم بیخودی بودم با هزاران قانون عجیب و غریب..خودم دست و پایم را بسته بودم..زندگی ام را پیچانده بودم در حد مرگ..اگر همین او فلسفه های خرکی اش را به خوردم نمیدادم می مردم..
اما حالا زنده ام..همین چند شب پیش هم بیست و پنجمین سال تولدم را جشن گرفتم..با اینکه کسی نبود و تنهایی آدم دل و دماغ تولد گرفتن ندارد..رفتم و یک کیک تولد بزرگ سفارش دادم و کلی هم تاکید کردم که رویش حتماْ بنویسند که لینای کوچک درونم تولدش مبارک باشد و موقع تحویل کیک هم کلی بادکنک رنگارنگ خریدم آمدم خانه و با خواهرم نشستیم و هی فوت کردیم تا نصفشان ترکیدند..بعد برای شام ساندویچ های کوچک الویه درست کردم و گذاشتم توی ظرف مثل همان روزهای کودکی که تولد می گرفتم..عالی بود..سالها بود که اینطور به دلخوشی های کوچک زندگی چنگ نینداخته بودم.